تبليغاتX
آخرین اشک

آخرین اشک

آبی ترین

سلام

من میخوام جاودان بمانم کسی راز جاودانگی را می داند

البته منظورم عمر ابدی نیست .می خواهم بین همه خودم باشم یکه باشم

برای همین هیچ وقت بیش از یک نفر را دوست نخواهم داشت حتی بهد قیمت تنهایی ابدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:1  توسط بابک  | 

aabitar

سلام

اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما ميگذري بگذر خيالي نيست

ما هم روزي به هزاران اميد و آرزو از آن كوچه ميگذشتيم و هيچ وقت گمان نمي كرديم كه صحنه ي روزگار پي شكستن ما در فكر هزاران هزار بازي و نيرنگ است تا ما هم مثل همه ي بني بشر عاقبت چشم انتظار و نگران و هراسان از دنيا رخت بر بنديم و اين چرخه ي بيهوده ي بي سرانجام را تحويل دهيم به كساني كه براي دچار شدن به سرنوشت ما مدت هاست انتظار مي كشند .

 ولي كاش من هم مي تونستم اين شعر را از ته دل زمزمه كنم

آبي تر از آنيم كه بيرنگ بميريم                          از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم                  شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 18:59  توسط بابک  | 

؟؟؟؟

سن نجور منی اونودا جاخ سان ؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟//؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:21  توسط بابک  | 

سارلمیش سارماشیق

 

بي تو حكايت دگر اين دل ما بسر كند شب افيون مرا نام تو خراب ميكند

غرور اعتبار همه ي هست و نيست من به پاي تو خراب مي شود و من تا ابد بايد شنواي ملامتهاي هر نا كس باشم من كه منم يك ابر مرد كه فقط به خاطر خاطرت پاي تو نشست و اكنون تو داري از دور نظاره ميكني آوارهايي را كه روي تمام زندگيم خراب ميشود و من مانده ام نه تهديدي نه نفريني نه آسايشي هراسان و نالان كه فقط قافله ي عمر سر آيد و زمان شايد مرحمي باشد براي غرور پاره پاره ي من .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:0  توسط بابک  | 

محبت.عشق ورزیدن.احترام : آیا همه ی اینها باید دو طرفه باشد؟ آیا می توان به جایی رسید که در مقابل اینها هیچ انتظاری نداشت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:10  توسط بابک  | 

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود

من از امروز قراره با یکی هیچ کاری نداشته باشم تقریبا محال است ولی باید این کار را بکنم

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:8  توسط بابک  | 

راز شب

پرسه زن ای اهل دل

در دل دیوار شب

تا نشوی مبتلا

بهر خوشایند خویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 21:11  توسط بابک  | 

جور شب

22 ساله شده ام یعنی شناسنامه ام این را نشان می دهد ولی من هنوز خود را کودک خردسالی می پندارم که همواره می پندارد برای رسیدن به آرزو ها هنوز زود است و هنوز می تواند اندکی هم خود را به هوس های زودگذر تسلیم نماید.

عمر می گذرد و من نگران استعدادهایی هستم که در من وجود دارد و من بی بهره از همه ی آنها در نهایت بی خیالی و پوچی و فقط با اندکی غم از کنار آنها می گذرم و فقط به دانستن بسنده می کنم و هیچ کوشش واقعی برای به اثبات رساندن خود انجام نمی دهم .

فکر می کنم به گذشته ای که از 4 سال پیش در آن ایستاده ام و هیچ حرکت رو به جلویی انجام نداده و فقط منتظر سبقت گرفتن آنهایی هستم که انان را هیچ می انگارم. با آنکه می دانم فردا بدتر از امروز هست ولی باز هم چشم به فردا دوخته ام و همه چیز را به فردا می سپارم حتی نوشتن عقاید و خاطراتم را.

شک و تردید تمام وجود مرا در خود غوطه ور ساخته و من نسبت به همه چیز با دیده ی تردید می نگرم حتی در زنده بودنم و اینکه گاهی خیال می کنم دنیایی وجود ندارد و دور و بر من همه توهمات من هستند که شکل می گیرند و هنوز هم منتظر کسی هستم که مرا آگاه سازد از چیز هایی که از آنها پرده های نا معلوم سیاه و سفید در مغزم گسترانده ام که مرا از دیدن زیبایی های دنیا محروم کرده اند .

فکر میکنم به یک ایده ی برتر که می تواند مرا نجات دهد از همه ی آزار های روحی که بر خودم روا می دارم و فکر می کنم به خلایی که شادی را از چهره و آسایش را از وجود من گرفته است و آن کمبود عشق و محبت است . و اینکه دیگر از رویای کودکانه خود که همانا یک معشوق انسانی بود دست کشیده ام و یک عشقی را جستجو می کنم که تمام وجود مرا تسخیر کند و مرا از بند اسارت در آورده و در بند اسارت خود در آورد و من همیشه خرسند باشم از اینکه یکی هست که من بخاطرش زنده ام .عجیب است همه آزادی می جویند و من بند .

با دنیای دیگران متفاوت بودن دنیایی هست که من در خودم دنبال آن می گردم و همیشه فکر خود را سرگرم پیدا کردن آن دنیا و دوری از دنیای دیگران متوجه کرده ام .

همیشه در وجودم آوایی فریاد می زند تو باید کسی باشی و نیستی،تو باید نترسی و می ترسی.

هر وقت به آسودگی می رسم یک شکست برایم محسوب می شود چون مجبورم از آرمانهایم دست بکشم و خود را به چیز های کوچکتر دلخوش کنم که آنها صورتم را شاد و درونم را غمگین می کنند .

فکر می کنم به انسانهای بزرگی که فکرشان و احساسشان و زندگیشان شبیه من بوده و برای خود کسی شدند و خود را جاودانه ساختند و من همهء اشتراکاتم را با آنها کم کم دارم به باد نیستی می سپارم و تهی از هر آرزو و آرمانی به راه خود در ظلمت جهلم ادامه می دهم و دریغ از یک چراغ و دریغ از یک حادثهء خوب

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:43  توسط بابک  | 

سلام

بودن یا نبودن مسئله این هست?

نه

داشتن یا نداشتن مسئله این هست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:47  توسط بابک  | 

در بیان ما را عجم انگاشتند

 در نهان همچون خران پنداشتند

 ترک ما کردند ترک و گویشش

 خاک غفلت را بر آن انباشتند

 گرچه ترکان ساختند ایران زمین

 پرچم قومی دگر افراشتند

 همچو باران بلا نازل شدند

هیچ ظلمی را فرو نگذاشتند

 تا که امت را به فرمان در کشند

 شیخ قلابی به ما بگماشتند قلعه بابک چرا ویرانه گشت خائنین

 ، تخم خیانت کاشتند تکه تکه گشت آذربایجان

  داغ هجران را به دل بگذاشتند

 سروری کردند بر این آب و خاک

 هر چه ما کشتیم ، خود برداشتند

 قهر کن رندی از این قوم ریا

 چونکه جای آشتی نگذاشتند 

           (( بر گرفته از اشعار رند تبریزی دوست عزیزم))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:53  توسط بابک  |